در جستجوی خویش
ای انسان حقّا که تو به سوی پروردگار خود سخت در تلاشی و او را ملاقات خواهی کرد .
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 06 اسفند 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(1)

تا حالا فکرشو کردی:

 

از له کردن سوسک می ترسیم، از له کردن شخصیت
دیگران نمی ترسیم

 

از لکه دار
شدن لباسامون می ترسیم، ازلکه دار کردن آبروی دیگران نمی ترسیم

 

از گم کردن راه می ترسیم، از
این که هیچ وقت به هیچ جایی نرسیم نمی ترسیم

 

از خستگی سفر می ترسیم، از این
که دست خالی بریم وبرگردیم نمی ترسیم

 

از اینکه یه روز تموم بشیم می
ترسیم، ازاینکه تموم نشده بی مصرف بشیم نمی ترسیم

 

از اینکه آدما فراموشمون کنند
می ترسیم، ازاینکه خدا از یادمون ببره نمی
ترسیم

 

تواز
چی می ترسی ؟؟؟؟؟

 

از اینکه گره کوری تو زندگیت داشته باشی می ترسی یا از اینکه
خدای نکرده کور بشی و گره ها رو نبینی ؟؟...!

 

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 05 اسفند 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)

لئوناردو باف یک پژوشگر دینى در برزیل است.

متن زیر، نوشته اوست:

در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟
با خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند.»

دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد ...
و آنگاه گفت: «بهترین دین، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم،
پرسیدم: آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست؟
او پاسخ داد: «هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد. دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است»
من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانه او اندیشیدم.

به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است: دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى و یا این که اصلاً به هیچ دینى اعتقاد ندارى، براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کل جهان است.
به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست. قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است. اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بینى و اگر بدى کنى، بدى. همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همان‌ها را آرزو کنى.

«هیچ دینى بالاتر از حقیقت وجود ندارد.»

نوشته شده در تاريخ شنبه 05 اسفند 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(1)

انسان مذهب را ساخت ، ولی مذهب انسان را نساخت...

اولین مذهب بشر، انسانیت بود و کاملترین کتابش عقل و قدرت فکر...

معجزه ی نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و ... تکرار نشد

و داستانهایش را فقط شنیدیم...

ولی معجزه ی قدرت عقل و فکر را هر روز، هر ساعت، هر دقیقه و هر ثانیه در پیشرفت

بشر می بینیم...

تصمیم با شماست...

خدا را در خود پیدا کنید....

حتی اگر چیزی در آسمان نباشد...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 04 دی 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)

در مکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است...

 

 

غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درست هایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود.
در مکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند!
در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست... دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه آن دوره گرد خود خدا بود!

در مکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و در همان نماز ساده خویش تصور خدا را در کمک به مردم جستجو کنم...

حسین پناهی

نوشته شده در تاريخ پنج‌شنبه 30 آذر 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

 

اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم! وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم.

چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم.

من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم، نه آن گونه که خدا می خواهد.

به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم.

من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم.

اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد.

دانستم که نابودی ام حتمی است.

با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی،

اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی،

با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم.

خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست.


در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت.

نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد.

از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم.

گفتم:

بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم؟

خدا گفت:

هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 01 آذر 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)

سرچشمه همه دردسرهای تو,گوناگونی چیزهایی است که داری.

حتی نمی دانی که از این میان,کدامین را دوست داری

و این را در نمی یابی که

یگانه دارایی ادمی,زندگی است.

حتی کوتاه ترین لحظه زندگی نیز از مرگ زوراورتر است و ان را انکار می کند.

مرگ چیزی نیست جز

رخصتی برای زندگی های دیگر.

برای انکه همه چیز پیوسته نو شود.

برای اینکه هیچ یک از گونه های زندگی

"آن"را بیش از زمانی که برای شناختن ضروری است در اختیارش نگیرد.

                                             خوشا لحظه ای که سخن تو طنین افکند.

همواره گوش فرا ده.

اما هنگامی که لب به سخن می گشایی,دیگر گوش مده.

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 01 آذر 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(2)

  این از خصوصیات عشق است که هیچ‌گاه یکسان نمی‌ماند؛ او بی‌وقفه رشد می‌کند، اگر مجبور به‌کاهش یافتن نباشد.

  بهتر است که از تو متنفر شوند به خاطر آن چه که هستی، تا آن که دوستت داشته باشند به خاطر آن چه که نیستی.

 
 
هرکس باید راه زندگی خود را پیدا کند و از راه زندگی خودش برود، نه از راه زندگی دیگری.
 
 
به نظر من، ما روزی خواهیم مرد که نخواهیم و نتوانیم از زیبائی لذت ببریم و در صدد نباشیم که
 
 
آن را دوست بداریم.
 
 
انسان به وسیله برآوردن تمایلات خود نمی‌تواند به لذت و شادکامی برسد بلکه در صورتی
 
 
می‌تواند به آن سرچشمه راه یابد که پا بر سر این تمایلات بگذارد.
 
 
من معتقدم که عشق به‌یک شخص ِ بزرگوار، بیش از هرچیز دیگر به‌انسان فروتنی می‌آموزد.
 
 

بكوش تا عظمت در نگاه تو باشد،نه در آنچه مینگری.

 

 

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 30 آبان 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)

 

 

۱ – کسانی که به طرف عقربه های ساعت امضاء می‌کنند انسان‌های منطقی هستند.

۲ – کسانی که بر عکس عقربه های ساعت امضاء میکنند دیر منطق را قبول می کنند و بیشتر غیر منطقی

هستند.

۳ – کسانی که از خطوط عمودی استفاده میکنند لجاجت و پافشاری در امور دارند.

۴ – کسانی که از خطوط افقی استفاده میکنند انسان های منظّم هستند.

۵ – کسانی که با فشار امضاء می کنند در کودکی سختی کشیده اند.

۶ – کسانی که پیچیده امضاء می کنند شکّاک هستند.

۷ – کسانی که در امضای خود اسم و فامیل می نویسند خودشان را در فامیل برتر می دانند.

۸ – کسانی که در امضای خود فامیل می نویسند دارای منزلت هستند.

۹ – کسانی که اسمشان را می نویسند و روی اسمشان خط می زنند شخصیت خود را نشناخته اند.

۱۰ – کسانی که به حالت دایره و بیضی امضاء می کنند، کسانی هستند که میخواهند به قله برسند

 

 

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 30 آبان 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)

درسی نبود جز آنچه در سینه بود

در سینه هر آنچه هست درسی نبود

صد خانه کتابخانه سودی ندهد

باید که کتابخانه در سینه بود

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 آبان 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)


معجزه ی روبان آبي

آموزگاري تصمیم گرفت که از دانش ‌آموزان کلاس اش به شیوه جالبي قدرداني کند. او دانش ‌آموزان را یکي‌ یکي به جلوي کلاس می ‌آورد و چگونگي اثرگذاري آن ‌ها بر خودش را بازگو می ‌کرد. آن گاه به سینه هر یک از آنان روباني آبي رنگ می‌ زد که روي آن با حروف طلایي نوشته شده بود: "من آدم تاثیر گذاري هستم" سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه ‌اي براي کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعي چه اثري خواهد داشت. آموزگار به هر دانش‌ آموز سه روبان آبي اضافي داد و از آن ‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدرداني را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسي از چه کسي قدرداني کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند. یکي از بچه ‌ها به سراغ یکي از مدیران جوان شرکتي که در نزدیکي مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکي که در برنامه ‌ریزي شغلي به وي کرده بود قدرداني کرد و یکي از روبان ‌هاي آبي را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌ کنم از اتاق تان بیرون بروید، کسي را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبي به سینه ‌اش قدرداني کنید. مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رئیسش که به بدرفتاري با کارمندان زیردستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری ‌اش تحسین می‌ کند.

رییس ابتدا خیلي متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبي را می‌ پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روي سینه‌ اش بچسباند. رییس گفت: البته که می‌ پذیرم. مدیر جوان یکي از روبان ‌هاي آبي را روي یقه کت رئیس اش، درست بالاي قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت: لطفاً این روبان اضافي را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگري قدر داني کنید. مدیر جوان به رئیسش گفت پسر جواني که این روبان آبي را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسي است و آن ‌ها می ‌خواهند این مراسم روبان زني را گسترش دهند و ببینند چه اثري روي مردم می‌ گذارد... آن شب، رئیس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ ساله ‌اش نشست و به او گفت: امروز یک اتفاق باور نکردني براي من افتاد. من در دفترم بودم که یکي از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌ کند و به خاطر نبوغ کاری ‌ام، روباني آبي به من داد. می ‌تواني تصور کنی؟ او فکر می ‌کند که من یک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبي را به سینه ‌ام چسباند که روي آن نوشته شده بود: "من آدم تاثیرگذاري هستم" سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافي هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگري قدرداني کنم. هنگامي که داشتم به سمت خانه می ‌آمدم، به این فکر می‌ کردم که این روبان را به چه کسي بدهم و به فکر تو افتادم.

من می‌ خواهم از تو قدرداني کنم. مشغله کاري من بسیار زیاد است و وقتي شب‌ ها به خانه می ‌آیم توجه زیادي به تو نمی‌ کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می ‌کشم. امّا امشب، می ‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزي و مي‌ خواهم بداني که تو بر روي زندگي من تاثیرگذار بوده‌ اي. تو در کنار مادرت، مهم ‌ترین افراد در زندگي من هستید. تو فرزند خیلي خوبي هستي و من دوستت دارم ... آن گاه روبان آبي را به پسرش داد. پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی ‌توانست جلوي گریه ‌اش را بگیرد. تمام بدنش می ‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداي لرزان گفت: پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایي، من در اتاقم نشسته بودم و نامه ‌اي براي تو و مامان نوشتم و برای تان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید! من می‌ خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشي کنم. من اصلاً فکر نمی ‌کردم که وجود من برای تان اهمیتي داشته باشد.

نامه ‌ام بالا در اتاقم است! پدرش با تعجب و پریشانی زیاد از پله ‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد... صبح روز بعد که رئیس به اداره آمد، آدم دیگري شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌ زد و طوري رفتار می ‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روي او تاثیرگذار بوده ‌اند. مدیر جوان به بسیاري از نوجوانان دیگر در برنامه ‌ریزي شغلي کمک کرد... یکي از آن‌ ها پسر رئیس اش بود و همیشه به آن ‌ها می‌ گفت که آن‌ ها در زندگي او تاثیرگذار بوده ‌اند. و به علاوه، بچه ‌هاي کلاس، درس با ارزشي آموختند که: "انسان در هر شرایط و وضعیتي می‌ تواند تاثیرگذار باشد" با توجه به نتیجه ای که از این داستان می گیریم کلید این تاثیر گذاری در این است که باید به شخص مورد نظر بها داد و به شیوه ای صحیح حس اعتماد به نفس را در او تقویت کرد. چرا که دیگران از روی بصیرت از ما جدا هستند و از تجرد روح، و خلق و خوی مستقل برخوردارند. پس بهتر این است، بگونه ای عمل کنیم و نشان دهیم که بدون هیچ گونه انتظار و یا احساس وابستگی به شکلی صحیح و واقعی دوست شان داریم و در نتیجه با این روش"استقلال ذاتی" را که همانا هدیه ی راستین خدا به همه ی بندگان است را به او یادآور شویم. چقدر خوب است که در گیر و دار فراز و نشیب ها، شادی ها و سختی های زندگی حواس مان باشد که آدم هایی هستند که بیشترین تاثیر را در زندگی بر روی ما گذاشته اند و شاید زمان از دست برود اگر دیر روبان آبی را تقدیم شان کنیم. همین امروز می توانید این کار را انجام بدهید و از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته ‌اند قدردانی کنید.


.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران