در جستجوی خویش
ای انسان حقّا که تو به سوی پروردگار خود سخت در تلاشی و او را ملاقات خواهی کرد .
نوشته شده در تاريخ شنبه 07 مرداد 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)

بیدار شو دل من ... چقدر می خوابی ، زمستان هم به سر آمده ولی تو هنوز خوابی ...

بیدار شو ، که ساعت ها در شمارش لحظه های تو بیدارند ، خورشید بیدار است و می تابد ، حتی شب هم خواب نمی ماند و سپیده دم را هر روز سلام می کند . بیدار شو که با هم بدویم در سرای ادراک و آگاهی ، با هم ببینیم زندگی را ، بشنویم سخن هایش و بگیریم تک تک درس های آدمیت را... 

بیا امروز پیمان ببندیم که بر تن تمام لحظه هایمان جامه عشق بپوشیم و جاری شویم در پاکی رودخانه دانش . دلم می خواهد با دلم زندگی را فتح کنم که دیگر دلم نسوزد که چرا جا ماندم از بودن ...

می خواهم سکوت کنم برای همیشه ، تنها ببینم و گوش کنم و رها شوم از این همه غفلت ... می خواهم از امروز تنها حواسم به خودم باشد نه دیگران... می خواهم عاشقانه در جستجوی خویش باشم ... می خواهم قلبم را خالی کنم از تمام تاریکی ها ، طلوع نزدیک است می دانم ، خدا اینجاست می دانم ... مرا بیدار خواهد کرد ، می یابم خود را می دانم ... رهایی نزدیک است ، آزادی نزدیک است ، پرواز نزدیک است ...  

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 01 مرداد 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميده که هيچ زندگي نکرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود، پريشان شد. آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيش‌تري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت!(خدا سکوت کرد)

آسمان و زمين را به هم ريخت!(خدا سکوت کرد)

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(خدا سکوت کرد)

به پرو پاي فرشته پيچيد!(خدا سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم خدا سکوت کرد)

دلش گرفت و گريست به سجاده افتاد!

اين بار خدا سکوتش را شکست و گفت: بدان که يک روز ديگر را هم از دست دادي! تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن!

لابلاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کاري مي‌توان کرد...؟

خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است و آن که امروزش را درنيابد، هزار سال هم به کارش نمي‌آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن!

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حرکت کند! مي‌ترسيد راه برود! نکند قطره‌اي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد، بعد با خود گفت: وقتي فردايي ندارم، نگاه داشتن اين زندگي جه فايده اي دارد؟ بگذار اين يک مشت زندگي را خرج کنم.

آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد و مي‌تواند...

او در آن روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي ‌را به دست نياورد، اما... اما در همان يک روز روي چمن‌ها خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آن‌هايي که نمي‌شناختنش سلام کرد و براي آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

او همان يک روز زندگي کرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود.

زندگی انسان دارای طول،عرض وارتفاع است ؛
اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم،
اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است.
امروز را از دست ندهيد،
آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است ... و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی ... در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند ...

آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 تیر 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)

و شما

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت

و شما

ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت

و شما

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آن گاه که غایبم

پس از این کمتر مرا خواهید دید .

دکتر شریعتی

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 تیر 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)

گفت دانايي که: گرگي خيره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر !...

هر که گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته مي شود انسان پاک

وآن که با گرگش مدارا مي کند

خلق و خوي گرگ پيدا مي کند

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

در جواني جان گرگت را بگير!

واي اگر اين گرگ گردد با تو پير

روز پيري، گر که باشي هم چو شير

ناتواني در مصاف گرگ پير

مردمان گر يکدگر را مي درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند...

وآن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنايان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غريب

با که بايد گفت اين حال عجيب؟

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 25 تیر 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)

گاه گاهی خودت را از میان این همه شلوغی صدا بزن . فرصت دیدن به خود بده . برای دیدن چشم هایت را ببند و به قلب خودت توجه کن . ببین هستی !!! اگه خیلی سخت خودت رو پیدا کردی یه فکری به حال خودت کن... قرار نبود گم بشی ... حضور خیلی شیرینه ... امتحانش کن ... امتحانش هیچ هزینه ای نداره فقط باید بخوای که خودت رو پیدا کنی ... بشناسی و اصلاح کنی ... اون هم بدون یاری و کمک خودش ممکن نیست و از اونجا که خودش گفته بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را ... پس جای نگرانی نیست . کافیه دلت بلرزه برای بودن ...                             همین حالا ... فردا دیره

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 20 تیر 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)

در جزیره ای زیبا تمام حواس آدمی زندگی می کردند: ثروت،شادی،غم،غرور و عشق.  روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده کردند و از جزیره رفتند.همه جز عشق.او عاشق جزیره بود و می خواست تا آخرین لحظه در آن بماند.

وقتی جزیره زیر آب فرومی رفت،عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:"آیا می توانم با تو همسفر شوم؟" ثروت گفت :"نه،من مقداری زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."

عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود،کمک خواست.غرور گفت:"نه،نمی توانم تورا با خودم ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.

"غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت:"اجازه بده تا من با تو بیایم." غم با صدایی حزن آلود گفت :"آه ،عشق،من خیلی ناراحتم و احتیاج به تنهایی دارم."

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر شاد و هیجانزده بودکه حتی صدای عشق را نشنید.

آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق را ناامید و ناامیدتر می کرد.که ناگهان صدایی سالخورده به او گفت:"بیا عشق،بیا با من برویم." عشق آنقدر خوشحال شد که فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد.سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود رفته! عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت از او پرسید:"آن پیرمرد که بود؟" عشق پاسخ داد :"زمان".عشق گفت :"زمان؟! اما چرا او به من کمک کرد؟" علم لبخندی خردمندانه زد و گفت :"زیرا تنها زمان است که قادر به درک عظمت عشق است."

گذشت زمان بر آنان که منتظر می مانند بسیار کند ، بر آنان که می هراسند بسیار تند ، بر آنان که زانوی غم بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آنان که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است اما برای آنان که عشق می ورزند،زمان را هیچگاه آغاز و پایانی نیست.چون تنها زمان است که می تواند معنای واقعی عشق را متجلی سازد.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 18 تیر 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)

ملاصدرا می گوید :

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان!

اما به قدر فهم تو کوچک میشود!

و به قدر نیاز تو فرود می آید!

و به قدر آرزوی تو گسترده میشود!

و به قدر ایمان تو کار گشا میشود...!

یتیمان را پدر میشود و مادر...

محتاجان برادری را برادر میشود...

عقیمان را طفل میشود!

نا امیدان را امید میشود!

گمگشتگان را راه میشود!

در تاریکی ماندگان را نور میشود...

رزمندگان را شمشیر میشود!

پیران را عصا میشود!

محتاجان به عشق را عشق میشود...!!!

خداوند همه چیز میشود....همه کس را...!

به شرط اعتقاد...

به شرط پاکی دل...

به شرط طهارت روح...

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس...!!!

بشوئید قلب هایتان را از احساس ناروا

و مغز هایتان را از هر اندیشه ی خلاف!

و زبان هایتان را از گفتار نا پاک...!

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار!

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها،نا راستی ها،نا مردمی ها....!

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره ی شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند!

در دکان شما کفه ی ترازویتان را میزان می کند!

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند...

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدائی خدا یافت نمیشود که به شیطان پناه می‌برید؟

که در عشق یافت نمی‌شود، که به نفرت پناه می‌برید؟

که در سلامت یافت نمی‌شود که به خلاف پناه می‌برید؟

قلب‌هایتان را از حقارت کینه تهی کنید و با عظمت عشق پر کنید.

زیرا که عشق چون عقاب است. بالا می‌پرد و دور. بی اعتنا به حقیران ِ در روح.

کینه چون لاشخور و کرکس است. کوتاه می‌پرد و سنگین. جز مردار به هیچ چیز نمی‌اندیشد.

بـرای عاشق، ناب ترین شور است و زندگی و نشاط.

برای لاشخور،خوبترین،جسدی ست متلاشی .




 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 18 تیر 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)

همه ما این مراحل را گذراندیم تا به اینجا رسیدیم ، بسیار جالب است حتما ببینید .

شما می توانید کلیپ موردنظر را از لینک زیر دانلود کنید .

http://uplod.ir/9m00qx4e5ryv/______________________________.mp4.htm
 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 18 تیر 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)

دوستان عزیز شما می توانید فایل پاورپوینت مورد نظر را از لینک زیر دانلود کنید .

http://1qw3qb6mryey/CAKTQVKX.zip.htm 
 پسورد فایل : arash004u

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 تیر 1391 توسط nedayedaroon | ارسال نظر(0)

دیروز اتفاقی افتاد و ناخودآگاه قلبم درسی گرفت و در گوش من زمزمه کرد :

هر کسی بار نادانی و جهل خود را به دوش می کشد .

پس بهتره که از همین حالا گامی بلند به سوی آگاه شدن برداریم ، این ذهن (نفس) است که تغییر را به فردا و پس فردا موکول می کند . معنویت در بطن زندگی است و زندگی کلاس درسی است به وسعت خدا . پشت هر مادیتی ، معنویتی نهفته است و اگر دید آگاه نداشته باشیم هرگز به آن پی نخواهیم برد . این وقایع انقدر برای ما به شکل های مختلف تکرار خواهند شد تا بالاخره یک روز به خود آییم و از خود بپرسیم چرا ؟ چرا این اتفاق افتاد ؟

هستی آموزگار بزرگی است و همینطور سخت گیر . اگر خوب درس نگیری تنبیه خواهی شد و اگر شاگرد آگاه و دانایی باشی تشویق .

.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران