دنیامانند پژواک اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: ”سهم من را بده...“ دنیا مانند پژواکی که از کوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: ”سهم من را بده....“ و تو در کشمکش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا بگویی: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“ دنیا هم بتو خواهد گفت: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“
اگر یک شب تا خود صبح خدا با من بود
اگه يه پاکن جادویی داشتي کدوم قسمت از زندگيتو پاک ميکردي؟
(دوست داشتی کامنت بذار)
تا حالا فکرشو کردی:
از له کردن سوسک می ترسیم، از له کردن شخصیت
دیگران نمی ترسیم
از لکه دار
شدن لباسامون می ترسیم، ازلکه دار کردن آبروی دیگران نمی ترسیم
از گم کردن راه می ترسیم، از
این که هیچ وقت به هیچ جایی نرسیم نمی ترسیم
از خستگی سفر می ترسیم، از این
که دست خالی بریم وبرگردیم نمی ترسیم
از اینکه یه روز تموم بشیم می
ترسیم، ازاینکه تموم نشده بی مصرف بشیم نمی ترسیم
از اینکه آدما فراموشمون کنند
می ترسیم، ازاینکه خدا از یادمون ببره نمی
ترسیم
تواز
چی می ترسی ؟؟؟؟؟
از اینکه گره کوری تو زندگیت داشته باشی می ترسی یا از اینکه
خدای نکرده کور بشی و گره ها رو نبینی ؟؟...!
لئوناردو باف یک پژوشگر دینى در برزیل است.
متن زیر، نوشته اوست:
در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایىلاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، و البته کمى بدجنسى، از او پرسیدم: عالى جناب، بهترین دین کدام است؟
با خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا «ادیان شرقى که خیلى قدیمىتر از مسیحیت هستند.»
دالایىلاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد ...
و آنگاه گفت: «بهترین دین، آن است که از شما آدم بهترى بسازد.»
من که از چنین پاسخ خردمندانهاى شرمنده شده بودم،
پرسیدم: آنچه مرا انسان بهترى مىسازد چیست؟
او پاسخ داد: «هر چیز که شما را دلرحمتر، فهمیدهتر، مستقلتر، بىطرفتر، بامحبتتر، انسان دوستتر، با مسئولیتتر و اخلاقىتر سازد. دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است»
من لحظهاى ساکت ماندم و به حرفهاى خردمندانه او اندیشیدم.
به نظر من پیامى که در پشت حرفهاى او قرار دارد چنین است: دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى و یا این که اصلاً به هیچ دینى اعتقاد ندارى، براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کل جهان است.
به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست. قانون عمل و عکسالعمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است. اگر خوبى کنى، خوبى مىبینى و اگر بدى کنى، بدى. همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همانها را آرزو کنى.
«هیچ دینى بالاتر از حقیقت وجود ندارد.»
انسان مذهب را ساخت ، ولی مذهب انسان را نساخت...
اولین مذهب بشر، انسانیت بود و کاملترین کتابش عقل و قدرت فکر...
معجزه ی نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و ... تکرار نشد
و داستانهایش را فقط شنیدیم...
ولی معجزه ی قدرت عقل و فکر را هر روز، هر ساعت، هر دقیقه و هر ثانیه در پیشرفت
بشر می بینیم...
تصمیم با شماست...
خدا را در خود پیدا کنید....
حتی اگر چیزی در آسمان نباشد...
در مکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است...
غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درست هایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود.
در مکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند!
در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست... دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه آن دوره گرد خود خدا بود!
در مکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و در همان نماز ساده خویش تصور خدا را در کمک به مردم جستجو کنم...
حسین پناهی
یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم! وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم.
چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم.
من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم، نه آن گونه که خدا می خواهد.
به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم.
من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم.
اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد.
دانستم که نابودی ام حتمی است.
با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی،
اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی،
با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم.
خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست.

در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت.
نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد.
از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم.
گفتم:
بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم؟
خدا گفت:
هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم...
سرچشمه همه دردسرهای تو,گوناگونی چیزهایی است که داری.
حتی نمی دانی که از این میان,کدامین را دوست داری
و این را در نمی یابی که
یگانه دارایی ادمی,زندگی است.
حتی کوتاه ترین لحظه زندگی نیز از مرگ زوراورتر است و ان را انکار می کند.
مرگ چیزی نیست جز
رخصتی برای زندگی های دیگر.
برای انکه همه چیز پیوسته نو شود.
برای اینکه هیچ یک از گونه های زندگی
"آن"را بیش از زمانی که برای شناختن ضروری است در اختیارش نگیرد.
خوشا لحظه ای که سخن تو طنین افکند.
همواره گوش فرا ده. اما هنگامی که لب به سخن می گشایی,دیگر گوش مده.
این از خصوصیات عشق است که هیچگاه یکسان نمیماند؛ او بیوقفه رشد میکند، اگر مجبور بهکاهش یافتن نباشد.
بهتر است که از تو متنفر شوند به خاطر آن چه که هستی، تا آن که دوستت داشته باشند به خاطر آن چه که نیستی.
هرکس باید راه زندگی خود را پیدا کند و از راه زندگی خودش برود، نه از راه زندگی دیگری.
به نظر من، ما روزی خواهیم مرد که نخواهیم و نتوانیم از زیبائی لذت ببریم و در صدد نباشیم که
انسان به وسیله برآوردن تمایلات خود نمیتواند به لذت و شادکامی برسد بلکه در صورتی
من معتقدم که عشق بهیک شخص ِ بزرگوار، بیش از هرچیز دیگر بهانسان فروتنی میآموزد.
بكوش تا عظمت در نگاه تو باشد،نه در آنچه مینگری.